تبليغاتX
اشعار دوست داشتنی

اشعار دوست داشتنی

 

چهارشنبه 16 مرداد: عروسی دختر عمو

جمعه 18 مرداد: بله برون داداش

شنبه 19 مرداد: تشرف بابا به مکه

یکشنبه 20 مرداد: قرار بود آش پشت پا پخته بشه که کنسل شد چون میگند باید سه روز بعد از سفر مسافر پخته بشه

نمیدونم سال آینده این روزها و تاریخ ها به یادم میمونه!( البته اگه عمری باقی باشه)

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 11:8 توسط ... |


 

در آفریقا با طلوع آفتاب

 غزال میداند برای فرار از دست صیاد باید سریع بدود و

 شیر میداند که باید سریعتر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد

مهم نیست شیر هستی یا غزال

با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 11:42 توسط ... |


این چند روز اخیر حسابی سرم گرم بودم. چهارشنبه که تولدم بود و از صبح مشغول آماده سازی و فراهم سازی تدارکات جشن و بعدش هم که مهمون ها اومدند بزن برقص. پنج شنبه رفتیم سینما، زنها فرشته اند. فیلم عبرت آموزی بود. مخصوصا آخرش خیلی با حال تمام شد اونقدر که همه تماشاگران از جاهای خودشون بلند شدند و شروع به تشویق کردند. البته نمیدونم تشویق چه کسی؟ بازیگر نقش اصلی؟ کارگردان یا نویسنده؟

جمعه، از طرف موسسه دعوت شدم به باغ. خواهرم را با خودم بوردم. تمام مدرس های مو سسه(دختر و پسر) دعوت بودند. همگی جوان. تعدادمون چیزی حدود 50 نفر بود. از صبح باغ بودیم. بازی ها کردیم. والیبال، بدمینتون، پاسور. از همه با حال تر بازی بلوف بود . کلی خندیدیم. بعد از نهار یکی از بچه ها تنبکش را درآورد و شروع به زدن کرد .ما هم همه دورش جمع شده بودیم چند صدایی میخوندیم. نزدیک های غروب که شد تعداد افراد بیشتر شد. احساس کردم جو داره به شکلی در میاد که چندان دلنشین نیست. آخه ظبتی که مطعلق به باغ بود را روشن کرده بودندو شروع به رقصیدن کر دند. حقیقتش یه کم ترسیدم.آخه من اهل پارتی و مجالس رقص مخطلط غیر خانوادگی نیستم. به دردسرش نمی ارزه. اگه یه موقع پلیس می اومد چی؟ حالا بیا ثابت کن که بابا از صبح تا حالا یه اردوی معمولی بوده. خانواده ام به من اعتماد زیادی دارند. به همین خاطر هر جایی که خواستم با دوستانم برم مخالفت نکرده اند. شاید شب دیر برم خونه، تو مهمونی های دخترونه زیادی شرکت کنم اما دوست ندارم از اعتمادشون سواستفاده کنم. اگه قراره تو مجلس های مخطلط شرکت کنم مجالس خانوادگی به حد کافی هست و دیگه هیچ وجدان دردی هم ندارم. خلاصه ترجیح دادم اونجا را ترک کنم.هنوز از مدیر موسسه و دوستام خداحافظی نکرده بودم که خواهرم گفت صدای آجیر ماشین پلیس میاد. منو بگی انگار برق بهم وصل شده باشه. اصلا به هیچ چیز فکر نکردم فقط میخواستم خیلی سریع از اونجا دور بشم. خواهرم دوید دنبالم و گفت : شوخی کردم، کجا میری ؟ نمی خوای از دوستات و از آقای(م) مدیر موسسه خداحافظی کنی؟ از حالت فرار خودم خنده ام گرفت. برگشتم و از همه خداحافظی کردم.

روی هم رفته این چند روز خوش گذشت و خدارا شکر اتفاق ناخوش آیندی پیش نیافتاد.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 12:53 توسط ... |


 

امروز روز تولد من هست. عجیبه که همیشه دوست داشتم بهترین اتفاق های زندگیم روز تولدم اتفاق بیافته. شاید به این خاطر باشه که آدم تاریخ هر چیزی را فراموش کنه تاریخ تولد خودش و هر اتفاقی که اون روز افتاده را فراموش نمی کنه. امیدوارم امروز هم روز خوبی باشه

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 10:36 توسط ... |


دیشب با دختر خاله ها و پسرخاله ها واسه شام رفته بودیم بیرون . خیلی خوش گذشت. چقدر خندیدیم! البته فکر کنم یه کم تابلو شدیم چون همگی بلند بلند میخندیدیم و چون جمعیتمون زیاد بود( 10 نفر در رنج سنی 20 تا 30  ساله) به چشم میامدیم. بعد از شام به اتفاق هم واسه پیاده روی رفتیم تو خیابون ارم. همینطور که تو خیابون میرفتیم وارد کوچه های فرعی شدیم. همه میدونند ارم محیط آرومی هست اما ما با سرو صداهامون محله را گذاشته بودیم رو سرمون. یه دفعه من گفتم: بجه ها شما تو بچگی زنگ خونه ها را زدید و فرار کردید ؟ همه تایید کردند که اونها هم تو بچگی از این شیطنت ها داشته اند همینطور که داشتیم از شیطنت های بچگی حرف میزدیم یه دفعه یکی از دخترخاله ها زنگ یکی از خونه ها را زد . ما رو بگی ، با چنان سرعتی فرار کردیم که نگو البته همه سرزنشش کردیم که چرا این کار را کرده اما بعد یه دفعه همه با هم زدیم زیر خنده. شاید ته دلمون همگی خوشحال شده بودیم که این کار را کرده بود

الان که بهش فکر میکنم میبینم عجب کار بدی کردیم اگه صاحب خونه میامد بیرون و یه حرف بدی میزد چی؟ اگه یه آشنا بود چی؟ اگه یکی از دانشجوهای من یا کارمندهای داداشم یا همکارهای یکی از ما ، ما را در اون حالت دویدن میدید چی؟ خدا را شکر هیچ کدوم از این اتفاق ها نافتاد.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 12:51 توسط ... |


القصٌه

پی شکست ما

بسته صفی

مرگ از طرفی

 و

زندگی از طرفی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 18:30 توسط ... |


صدفها خالی و پوج اند

و دریاها پر از ماهی

و ماهی ها

همه تشنه

نه صیادی، نه مروارید و نه صیدی

همه درگیر و دار جزر و مدهای دل دیوانه خویش اند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 18:28 توسط ... |


این ایمیلی است که به قول معروف سوقاط فرنگ ِ و یکی از دوستام که آمریکاست برام فرستاده البته ببخشید که  یه کم بی ادبی  اما خوندنش خالی از لطف نیست

 

Subject: Fw: CITIZENSHIP EXAM 
A Persian grandmother just came from Iran and wanted to become a citizen

In the United States. So she took her grandson with her to take her citizenship exam. The immigration officer told the Persian woman that he had to ask her 4 simple questions about America and if she answers them correctly, she would become a citizen. She Said, "Ok,
but I no speak English, I bringing my grandson".

The man Said, "Ok, so he will translate". Now for your first
question...

1) What is the capital of America ?

The Iranian woman's grandson told her, "Man kojaa raftam college?"
"Washington! !" said the grandma. "That was correct, now for question number 2...

2) When is Independence Day for America ?
The Grandson Said, "Neyman Marcoos kay haraaj daare?"
"July Forth!!", the grandma said.
"Correct, now for question number 3...

3) Who ran for President this year but lost?
The grandson told his grandmother, "Oon Martike ke baa dokhtare shomaa aroosi kard, ke doosesh nadaarin, kojaa bere?"
She Said, "Too goor!!!"
"Wow, wonderful job, now for your final question...
4) Who is the President of the United States now?
The grandson so translated, "Har vaght pesaret gooz Mide, as chish narahat mishi?"

"Boosh!!", grandma answered.

She is a US citizen now....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 23:10 توسط ... |


بالاخره امروز بعد از مدتها موفق به نوشتن شدم. دو هفته ی گذشته واقعا سخت گذشت یعنی خیلی بهم فشار اومد. چون 4شنبه امتحان داشتم و قبلش هم به خاطر کلاسهای فشرده ای که گذاشته بودند نتونستم درس بخونم هر روز میرفتم به کتابخانه شبانه روزی نزدیک خونمون وتا ساعت 10 شب اونجا میموندم و درس می خوندم. وقتی هم که میرسیدم خونه بعد از یه استراحت کوتاه دوباره مجبور بودم تا 2-1 بیدار بمونم و بخونم. به این خاطر میرفتم کتابخانه که این روزها تو خونه ما همش حرف از عروسی و جشن و نحوه ی برگزاری مراسم و این حرفهاست. آخه در این تابستان چندتا مراسم داریم: جشن نامزدی داداشم با دوست و همکلاسی خودم، عروسی دایی و عروسی دختر عمو وعروسی یکی از پسرعموهام. خلاصه که اصلا نمیشد با این وضعیت تو خونه درس خواند یعنی مشکل از خودم بود چون نمیتونستم در اتاقم بشینم و وارد بحث ها نشم. خلاصه دیروز امتحان را دادم. ساعت 3 رسیدم خونه . هنوز نهارم را نخوردم که مامان گفت خاله و دخترخاله ها قراره بیاند خونه ما تا با هم بریم استخر . طفلک مامان! من که امتحان داشتم انگار اون هم امتحان داشته، در این مدت هیچ جا نرفت، اما از چند روز قبل تر واسه استخر برنامه ریزی کرده بود. من خیلی خسته بودم اما همراهشون رفتم. البته پشیمون  هم نیستم، خیلی خوش گذشت ولی اینقدر شیطنت کردیم که فکر کنم اگه دفعه دیگه بخواییم بریم راهمون ندهند. بیچاره مربی ها از دستمون جونشون به لبشون رسیده بود. بعد از استخر اومدیم خونه نشستیم دور همدیگه کلی گل گفتیم و شنیدیم. دلم تنگ شده بود واسه این دور هم نشینی ها. شب هم واسه شام رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت اما وقتی رسیدیم خونه دیگه از خستگی نمیتونستم روپا بند شم. ، به مامان گفتم به هیچ عنوان فردا صدام نزن، موبایلم را گذاشتم رو سکوت و خوابیدم. صبح تا 30/10 خوابیدم. خیلی وقت بود که تا این ساعت نخوابیده بودم یه نگاه به موبایلم کردم و دیدم برام به ساعت 6 صبح یه پیام عاشقانه رسیده. از کی بود؟ نامزد داداشم که اشتباهی به جای اینکه واسه اون بفرسته واسه من فرستاده بود. به دادشم گفتم بهش بگو شانس آورده که موبایلمو گذاشته بودم رو سکوت وگرنه می کشتمش . البته شوخی کردم اما طفلک نامزدش کلی معذرت خواهی کرد. چند

 چقدر حرف زدم! اما اشکال نداره به جبران این مدت که نشده بود چیزی بنویسم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 20:46 توسط ... |


 

از چهارشنبه تعطیلات به طور رسمی شروع میشند. من هم کلی واسه این چند روز برنامه ریزی کرده بودم که کارهای عقب مونده ام را انجام بدم اما از خوشانسی من از سه شنبه باید  تا 5 روزاز ساعت 8 صبح تا 8 شب یه سره  در کلاس های آموزشی فشرده شرکت کنم. یکی نیست بگه آخه الان چه وقت کلاس گذاشتنه! هر وقت درس ها وپروژه های دانشگاه با ساعات کاریم تداخل پیدا میکنند به حرف بابا میرسم که درس خوندن با کار کردن جور نمیشه اما کو گوش شنوا؟ هر چی بنده خدا بابا میگه اول درست را تمام کن بعد کارمن قبول نمیکنم. البته اگه به بابا باشه میخوات من پروفسور بشم، الان تازه دانشجوی سال اول کارشناسی ارشد هستم که میگه ان شاء الله سال دیگه دکترا شرکت کنی حتما قبول میشی. من هم بدم نمیاد اما واقعا یه وقتهایی خیلی خسته میشم.

بگذریم، قبل از اینکه شروع به نوشتن این مطالب کنم رفتم سراغ آلبوم های قدیمی هاردم و الان سیاوش شمس داره میخونه. خدایش عجب صدایی داره آدم رو با خودش میبره:

 

یه روز من هم عاشق میشم  یه روز من هم عاشق میشم

یه روز یکی پیدا میشه با دلم آشنا میشه

عشق رو به من هدیه میده تلسم من هم وا میشه

یه روز یکی  پیدا میشه که همزبونه دلمه

اون که در انتظارشم عمرمه، جونم، دلمه

 

گمشده من عاقبت پیدا میشه

دنیا برام کنار اون زیبا میشه

ندیدمش هنوز ولی میشناسمش

یه روز میاد چشمم تو چشمش وا میشه

اون از تبار عشقه

اون شهسواره عشقه

عشق رو نشونم میده

اون آینه دار عشقه

یه روز من هم عاشق میشم . . .

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 21:46 توسط ... |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



پیوندها

صدای بارون
چه سخته انتظار
آخرین نشانه
my love
دنیای من
دوست تنها
مترسک تنها


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS